آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

آوا نازگل مامان و بابا

بازم عکس...........

و اینم اندر احوالات تولد علی کوچولو تو و سوگند خانم که میدون دستتون بود همش در حال نای نای بودین.........اینجا هم که داری دالی میکنی..اه عکسش پرید بالا.اونجا رو ببین..         ...
20 شهريور 1391

بدون عنوان

میگم مامانی ببخشید که من عکسا رو با این همه تاخیر میزارمااااا. این یه روز تابستونی خوب که رفته بودیم شاهین شهر.تو و سوگند خانم هم که دیگهههههههه ...
20 شهريور 1391

بدون عنوان

البته خیلی خیلی عذر میخوام بابت ٨ ماه تاخیرم در گذاشتن عکسا.......   ...
20 شهريور 1391

عسلم

دختر نازک دلم......برگ گلم.آنقدر شیرین شده ای که نمیدانم از کجا آغاز کنم از حرف زدن های دلبرانه ات از خنده های شیرینت از قهر کردن ها و گریه های فریب کارانه ات یا......... عزیزم گاهی که بهت یه چیزی میگم که به دل نازکت برمیخوره دو تا دستات و میزاری رو چشمات و صدای گریه در میاری که یعنی.....بعد میبینم یواش داری از زیر انگشتات به من نگاه میکنی و اوضاع و میسنجی....نمیدونی چقدر دلبر میشی دلم میخواد بخورمت...اما باید با اقتدار باهات رفتار کنم.مبادا لوش بشی.........مامان فدات شه..میگم هوا خور دلت کو؟معصومانه سرت و خم میکنی و به نافت نگاهی میندازی و میگی اینااااااا(با یه لحن قشنگا)دلم و آب میکنی.... بابای مهربون برا دخترش دو تا اردک خریده بود که ...
20 شهريور 1391

بدون عنوان

اینروزهای تو ناب ..........و زودگذر کارهای شیرینت.......حرفهای دلنشینت.....اولین های واپسینت..... همه وهمه میرود و ثبت میشود در عمق قلب و جانم مبادا به فراموشی بسپارم این لحظات زیبا را...دلم میگیرد از گذر شتابان ثانیه ها...دلم میخواهد لحظات شیرین کودیکت دیرتر سپری شوند تا در اعماق جانم بنشیند و حک شود بر روحم...دختر زیبا روی من..بزرگ شده ای اما برای من همیشه کوچک خواهی ماند چون من اینگونه دوست دارم.. خیلی برایم عجیب است که انقدر بی نقص یادمیگیری و تقلید میکنی....مینویسم تا رنگ فراموشی نگیرد کودکانهایت دختر شایسته من..... دیگه این روزا حسابی برامون دلبری و البته شیطونی میکنی عزیزکم..بخاطرت سپرده ای که مامانی روی دست زدنت به اجاق گاز...
31 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

٩/١٠/٩٠ یکسالگیت مبارک دخترم....................... وقتی دقایق شیرین اند چه زود میگذرد لحظات زیبا....یکسال مادری چه زود گذشت...سخت اما شیرین..فرزند من جمعه ٩/١٠/٩٠ یکساله شد..آوا ی من یکسال پیش معصوم و پاک..تنها با صدای گریه ای شیرین بدنیا آمد و حالا بزرگ شده....حالا آوا ی من شش مروارید زیبا در دهان دارد...حالا آوا ی من کلمات زیبا میگوید..البته با لهن شیرین خودش..ماما.بابا...به به...آدا....س..نا..دای....د.د....عکس...و یک دنیا لذت به ما میدهد..برای رسیدن به چیزهای که میخواهد بی وقفه تلاش میکند.....تلاشی دیدنی...آوا ی من هنوز قدمی را به تنهایی بر نداشته..اما در تلاش است برای استقلال..دست به مبل راه میرود...و گاهی زمین میخورد....و حالا ...
13 دی 1390